نجم الدين ابو الرجاء قمى
104
تاريخ الوزراء ( فارسى )
بود كه به خراسان رود ، و از آن حضرت به وزارت به عراق آيد ، و تدبير كار اتابك قراسنقر و عز الملك كند . در سر ملطفهاى به خط سلطان مسعود به سلطان سنجر ستد . سلطان مسعود به بغداد رفت و او به قم آمد ، كارى راست نهاده بر زمين زد . بسيار كس باشد كه باد در آتش دمد ، آتش بنشاند . دشمنان او بدين حركت چنان خرم شدند ، كه مردم به هلال عيد فطر . خطاب با عز الملك به مجلس عالى مىكرد . وزير اگرچه خلق باشد ، ترك و تازيك او را خداوند ( 92 ر ) خوانند . بدانچه كمال ثابت او را مجلس عالى مىخواند ، از وزارت بنمى افتاد . سهيل را اگرچه نام به تصغير گويند ، از ميان ستارگان ، مشار اليه است . كمال ثابت بر اين مواضعت كه او را با سلطان بود ، از قم به ره بيابان به خواررى مىرفت . چون بوم از آبادانى به ويرانى آمد ، و به سراب از شراب برخاست . رأى او در اين حركت كژ آمد ، اختيارى كرد كه عقلپذير نبود . اگر به راه راست رفتى ، كس او را تعرض نرسانيدى . پاى او در سنگ آمد ، رفتن او را به راه بيابان وجهى نبود ، و چون آب رنگى نداشت . صورت در اين آينهء خردخرد نمود . اين عزم او را گلوگير آمد ، و چون بر بط ، گوشمال يافت ، و چون آتش برآشفت ، و چون سنگ آسيا سرگشته شد . اسب تيزتك را تنگتنگ كردن و به راه بيابان رفتن ، بىمعنى بود . از دوست چون نبايد ، چون خردهاى در ميان ببود ، به راه راست بايستى رفتن ، اما مرغ زيرك به هر دو ( 92 پ ) پا در دام افتد . امير عباس از قبل سلطان سنجر والى رى بود ، بر كيفيت اين حال واقف شده و ميان كمال ثابت و امير سيد مرتضى شرف الدين نقيب قدس الله روحه كه خاك قدم او توتياى روزگار بود ، به سبب املاك قم ، وحشت قديم بود . امير عباس را گفت : او مىگريزد ، و